خشک شدن دریاچه ارومیه دیگر یک واقعه طبیعی نیست، بلکه روایتی تلخ از بیکفایتی، بیتوجهی و بیمسئولیتی است. امروز، این دریاچه به نشانهای از حکمرانی ناکارآمد تبدیل شده که نهتنها طبیعت را از میان برده، بلکه آینده اجتماعی و اقتصادی کشور را هم به نابودی کشانده است.
حکمرانی آبی؛ از بیبرنامهگی تا فاجعه
نخستین عامل خشک شدن دریاچه ارومیه همان چیزی است که علی شریعتی آن را حکمرانی فشل و شلخته آبی نامید.
این عبارت نشان میدهد مشکل از آسمان و باران نیست، بلکه از تصمیمهایی است که پشت میزهای قدرت گرفته شد.
وقتی سدسازیهای بیحساب و برداشتهای بیرویه اتفاق افتاد، سرنوشت دریاچه هم از همان روزها رقم خورد.
خشک شدن دریاچه ارومیه محصول سالها سیاستگذارید اشتباه است. هیچ برنامهای برای تعادل میان برداشت آب و بازگشت منابع وجود نداشت.
مدیریت آب به جای علمی بودن، کاملاً سیاسی شد و نتیجه آن چیزی جز نابودی بزرگترین دریاچه شور خاورمیانه نبود.
در واقع، خشک شدن دریاچه ارومیه نمونهای واضح از این است که تصمیمهای نادرست چگونه میتواند یک اکوسیستم عظیم را نابود کند.
اینجا، همهچیز قربانی شعارها و وعدههایی شد که هیچگاه عملی نشد.
امروز هم، بهجای پاسخگویی، مقامات سعی در پنهانکردن ابعاد فاجعه دارند.
اما حقیقت واضحتر از آن است که بتوان انکارش کرد؛ خشک شدن دریاچه ارومیه نتیجه مستقیم بیکفایتی مدیریتی است.
شائبههای عمدی و سود پنهان
خشک شدن دریاچه ارومیه تنها حاصل بیتوجهی نبود؛ بلکه شایعات زیادی درباره منافع پنهانی پشت آن مطرح شده است.
خبر وجود منابع عظیم لیتیوم در کف دریاچه، افکار عمومی را به شدت ملتهب کرد. حتی رسانههای رسمی هم زمانی این خبر را منتشر کردند، هرچند بعداً تکذیب شد.
اما مردم به این تکذیبها اعتماد ندارند. آیا واقعاً خشک شدن دریاچه ارومیه برای استخراج سودآورترین فلز قرن ـ لیتیوم ـ بوده است؟
اگر چنین نبوده، چرا هیچ اقدام مؤثری برای احیای دریاچه انجام نشد؟
خشک شدن دریاچه ارومیه به موضوعی فراتر از محیطزیست تبدیل شد.
این مسئله حالا به یک بحران اعتماد ملی بدل شده است. وقتی مردم احساس کنند طبیعتشان عمداً نابود شده، دیگر هیچ توجیهی نمیتواند آرامشان کند.
این شائبه هنوز مثل زخمی باز باقی مانده است. بیپاسخ ماندن این پرسشها فقط خشم و نارضایتی را بیشتر میکند و هر روز نشانهای تازه به گمانهها اضافه میشود.
تبعات خشک شدن دریاچه ارومیه بر جامعه و اقتصاد
خشک شدن دریاچه ارومیه فقط از بین رفتن یک پهنه آبی نیست؛ این فاجعه، زندگی میلیونها نفر را تحت تأثیر قرار داده است.
نخستین ضربه را کشاورزان و دامداران خوردند؛ کسانی که قرنها معیشتشان بر پایه این دریاچه بوده است.
امروز مزارع خشک و دامهای از پاافتاده تصویر واقعی این بحران است.اما مسئله فقط معیشت نیست.
خشک شدن دریاچه ارومیه به معنای افزایش طوفانهای نمکی، بیماریهای تنفسی و بحرانهای بهداشتی است.
حالا نفس کشیدن هم برای ساکنان اطراف دریاچه به یک چالش تبدیل شده است.
از سوی دیگر، اقتصاد محلی فلج شده است. جوانان منطقه بیکار میشوند و مهاجرت اجباری آغاز میشود.
شهرهایی که زمانی سرزنده بودند، حالا با خالیشدن جمعیت روبهرو هستند.خشک شدن دریاچه ارومیه حتی بُعد امنیتی پیدا کرده است.
وقتی مردم امیدشان به حاکمیت را از دست بدهند، شکاف اجتماعی عمیقتر میشود.
این فاجعه، تنها طبیعت را نابود نکرد؛ بلکه اعتماد عمومی به ساختار قدرت را هم از بین برد.
ایران بدون دریاچهها؛ آیندهای هراسناک
خشک شدن دریاچه ارومیه تنها آغاز ماجراست. همان سیاستهایی که این دریاچه را نابود کرد، سایه سنگین خود را بر زایندهرود، گاوخونی و دیگر تالابهای ایران انداخته است.
این یعنی ایران به سوی آیندهای بیآب و بیزندگی پیش میرود.
اگر امروز خشک شدن دریاچه ارومیه جدی گرفته نشود، فردا دیگر چیزی از منابع طبیعی ایران باقی نخواهد ماند.
آیندهای در انتظار ماست که نسلهای بعدی فقط در کتابهای تاریخ درباره دریاچهها خواهند خواند.
خشک شدن دریاچه ارومیه زنگ خطری بود که حاکمان نشنیدند. اما مردم شنیدند و دیدند.
حالا این پرسش باقی مانده: چه کسی پاسخگوی این نابودی خواهد بود؟
ایران بدون دریاچه، ایران بدون آب، ایران بدون زندگی خواهد بود.
و این همان آیندهای است که با سیاستهای نادرست و لجاجتهای بیپایان در حال ساختهشدن است.
